تبليغاتX
all starدختری با کفش های


all starدختری با کفش های

هــــــی!؟؟؟
اسمــــــت چی بود؟؟
خــــــــدا صدات میــــــکنند دیگه؟؟
هـــــوووم؟؟
فقط یه روز بیا این پایین زندگی کن ببین کم می آری یا نه؟
نشستی اون بالا که چی؟؟
هــــــان؟؟؟؟
خستـــه ام کردی...
خستــــــــــــــــه...
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:30 توسط مهدیه| |

  آنگاه که تولد دختری بی گناه مایه ننگ عربهای بیابانی بود
آنگاه که زندگی برای دخترکان دقایقی بیشتر نبود
نیاکان ما بلند ترین شبهای سال,شبهای دی
تولد مینو الهه زن و میترا الهه خورشید
را زنده داری کردند...

روز مـــادر رو به همه مـــادرای عزیز تبریکـ میگمـ مخصوصا مامان مریمـ خودمـ

 

عکس فانتزی,عکس روز مادر,عکس عاشقانه

 پ.ن۱:

فریـــاد بی پـایـان چی شدی؟ قضیه داستان تموم شد؟اره؟هه...از اولش هم میدونستم الکیه...

داداش علیــــرضا خواهش میکنم برگرد به خاطر حرفای یه ادم ... این کارو نکن...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:43 توسط مهدیه| |

التــــــماسمـ مـال دیـــــــــــــــــروزمـ بود

مـال وقتــــــــی کهـ نـادان بــــــودمـ

امـــــــروز مـــــیخواهی بـــــروی؟

خـــــــــداحافـــظ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 20:15 توسط مهدیه| |

یه مدته دارم فکر مکنم که چادر بپوشم یا نه تو فامیلای ما اکثرا خانوما مانتویی ان

همیشه چادر واسم مقدس بوده اعتقاد دارم اگه کسی چادر میپوشه باید حرمت چادرشو نگه داره همیشه از دخترایی که چادر میپوشن و هفت قلم ارایش میکنن و موهاشونو میریزن بیرون بدم مییاد میگم یا نپوش یا اگه پوشیدی درست همه چیتو با چادرت هماهنگ کن
رفتارت حرکاتت جوری باشه که به چادرت بیاد الان یه ماهی میشه که دارم به این قضیه فکر میکنم که چادر بپوشم یا نه نشستم همه چیو در نظر گرفتم و بالاخره دیروز رفتم چادر خریدم یه چادر دانشجویی مثل خانوم نامداری مجریه محبوب من 
میدونستم اطرافیان میخندن بهم میدونستم حتی ممکنه مسخره هم بکنن و همینجور هم شد دیروز که چادر رو خریدم یه راست رفتم خونه عمه بزرگه به دختر عمه ام نشونش دادم اولش کلی خندید ولی من به روی خودم نیاوردم
چون تصمیمم واسم مهم تر از همه چیه
من دوستای زیادی دارم که اکثرشون مانتویی ان ولی دو تا دوستم که باهاشون صمیمی تر از بقیه ام چادر میپوشن
رقیه و پریا هر دوشون چادری ان ولی اونا از همون اولش چادر میپوشیدن
تو تصمیمی که گرفتم هیچ اجباری نبوده و نیست مامان بابای من هیچ وقت من و دوتا خواهرم رو مجبور نکردن که چادر بپوشیم حتی الان هم اون دوتا خواهرم مانتویی ان ولی من که فعلا تصمیم گرفتم چادر بپوشم
با این که میدونم خیلیا مسخره میکنن ولی اصلا مهم نیست بذار هر چی میخوان بگن دیگه برام اهمیتی نداره
حالا فردا صبح با پریا میریم کتابخونه قرار شد گه من چادرم رو بپوشم تا پریا منو ببینه
دیشب که به پریا پیام دادم جریانو تعریف کردم خوشحال شد گفت لذتی که تو پوشیدن چادر هست تو هیچی نیست امتحان کن به حرفم میرسی
خدایـــــــــــــــا کمکم کن تا حرفا و مسخره کردن اطرافیان باعث نشه از تصمیمی که گرفتم منصرف شم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:11 توسط مهدیه| |

امروز دوستم زنگ زد بهم گفت یه مزاحم تلفنی پیدا شده شماره خونمون و مامانم و بابامو
خواهرامو و دوماد کوچیکمونه و همین طور شماره دوتا از دوستامو هم داره
میگه زنگ میزنه هر چی از دهنش در میاد بارمون میکنه میگه به بابام
گفته این دخترتون دوست پسر داره میگه تمام خانواده ام بهم مشکوک شدن
 حتی دومادامون میگه عاصی مون کرده به دوستام زنگ زده گفته چرا با این دوستین؟
دوستم میگفت دیوونه شدم میگه اعصابمو خورد کرده دارم دیوونه میشم کاشکی میمردم اصلا من خودمو میکشم
گفتم:حرف نزن تو دیوونه ای به خدا اگه این کارو بکنی همه میگن لابد چیزی بوده که این خودشو کشته
تا جایی که من میشناسمش این اصلا این جور دختری نیست که بخواد با پسری دوست بشه
 تو این چهار سالی که با هم هستیم من هیچی از این ندیدم
میگه تو نمیفهمی من چی میکشم که این روزا اصلا نمیتونم درس بخونم امتحانم که داریم
 گند زدم همه شونو میگه نمیتونم غذا بخورم کارم همش شده گریه و غصه
میگه خواهر بزرگم میگه لابد تو یه چراغ سبز نشون دادی که اینجوری شده منم
بهش گفتم اگه میخواستم باهاش دوست شم اگه باهاش دوست بودم که شماره فک و فامیل رو بهش نمیدادم که خودمو ضایع کنم
راست میگه اگه باهاش دوست بود ک هیچوقت شماره مامان باباشو بهش نمیداد
خیلی دلم برای این دوستم غصه است از صبحی که بهم زنگ زد حتی یه ثانیه هم از فکرش بیرون نمیام
من که منم اعصابم خورد شده دیگه ببینید دوستم داره چی میکشه
بچه ها تورو خدا دعا کنید همه چی حل شه همه چی درست شه
میخوان ازش شکایت کنن دعا کنید پیدا کنن این بی وجدانه بی شعور رو که با زندگی مردم بازی میکنه
الهی بمیرم رقیه جونم برات که دلت غصه است ایشاا... همه چی درست میشه به همه ثابت میشه که تو بی گناهی
این وسط من باورت دارم عزیزم مطمئنم که به زودی همه اینو میفهمن
تورو خدا اینقدر خودتو اذیت نکن


 بچه ها تورو خدا دعا کنین مشکلش حل شه خواهش

پ.ن۱: اقا یا خانوم ظاهرا محترم که هر چی از دهنت در اومد که لیاقت خودت بود بارم کردی یادم نمیاد به کسی این اجازه رو داده باشم که بخواد پاشو از گلیمش دراز تر کنه پس حد خودتو بشناس حداقل یه ادرس از خودت میذاشتی که بیام جوابتو بدم برو یه ذره اداب معاشرت یاد بگیر...هه واقعا که متاسفم برات 

خودمون میدونیم چیزی به اسم مخابرات وجود داره ازتون راه حل نخواستیم خودتو عقل کل میدونی و نظر میدی در مورد همه چی.

پ.ن۲:فریــــــــاد بیـــــــــ پــــــایــــــان کجـــــــــــــایــــــــــــــــــــــــــــی آخـــــــــــــــــهـ ؟

...بـــازمـ لیـــــنکـ دونــــــی تکـــــونــــی کـــردمـ ایـــنـ بــــار همـ بیــــمعرفتـــــــ ها رو حــــذفــ کــــردمـ

دیروز دو ساعتی وقت گذاشتم اتاقمو تمیزش کردم شتر با بارش میرفت توش گم میشد

 شوخی کردم حلا فکر میکنین من چقدر  شلخته ام نه اصلا این جوری نیست! خسته شدم ولی عوضش الان حسابی تمیز شده

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:10 توسط مهدیه| |


   عمه اي دارم که مجرده و سه سالي از خودم بزرگتره متولد سال69
هر وقت که همديگرو ميبينيم امکان نداره اين نره روي منبر و  نشينه به نصيحت کردن يه
 جوري ميخواد خودشو بزرگتر از سنش نشون بده که بگه من زيادي حاليمه و
خيلي ميفهمم که از هر چيزي که شما بگين اين حرف ميزنه گاهي شده از يه مسئله اي
اصلا اطلاعات نداره ولي نميدونم چه اصراريه که بازم ميخواد در موردش حرف بزنه
هميشه ام وقتي به يه جايي خيره ميشم يا ميرم تو فکر ميگه:

   مهديه بهش فکر نکن يا خودش مياد يا خبر مرگش!!!
و من به شددددددت بدم مياد از اين حرفش يعني اگه اين از من بزرگتر نبودا خفه اش ميکردم
از نصيحت کردناش هر چي بگم که کم گفتم که کاشکي حداقل خودش بهشون عمل ميکرد
 من هيچوقت عادت ندارم کسي رو نصيحت کنم مگر اين که خودم به حرفي که ميزنم عمل کنم
 اصولا کسي هم اگر منو نصيحت کنه دقت ميکنم ببينم اون طرف ايا خودش بهش عمل ميکنه يا نه؟
حالا گاهي اينجوري نيست مثلا اگه يه بزرگتري منو نصيحت کنه که بگه درستو بخون که
 هيچي مثل درس به دردت نميخوره يا اين جور مسائلي خوب مسلما گوش ميدم به حرفش
 که باورش ميکنم حتي اگه خود اون طرف هم درس نخونده باشه
حلا تازگيا اين عمه خانوم ما زيادي پررو شده که ديده هر چي اين ميگه هر حرفي که ميخواد ميزنه
 و من هيچي نميگم خيال کرده هيچي حاليم نيست گاهي تو جمع به ادم يه چيزي ميگه
 همين چند روز پيش يه حرفي رو زد جلوي يه نفر که دلم ميخواست با همين دوتا دستام خفه اش کنم
نه عزيزم من احترامتو نگه داشتم که هيچي نگفتم که منم ميتونستم باشم يکي لنگه ي خودت
 که دهنمو باز کنم هر چي اومد سر زبونم بهت بگم که توي جمع بگم که جلو اشنا و غريبه بگم
بعضيا واقعا هيچي نميفهمن

 

پ.ن۱:
هر چه مي خواهي بگو...
دروغ
راست
باکي نيست وقتي
چشمان ات زير نويس مي کنند...

 

پ.ن۲: تو ادامه مطلب پست قبلی چند تا عکس جدید هم گذاشتم

  

  ســـــــــــــــــاکت که می مانی... میگذارند به حساب جواب نداشتنت! عـــــــــــــــــــمراً   بفهمند   داری جان میکنی تا... حرمـــتـــــــــهـا را نگه داری...

 

فریاد بی پایان کجایی؟

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:26 توسط مهدیه| |

امشب مراسم بله برون دختر عمه بزرگه است همه رو دعوت کردن به مامانمم گفته بیایید ولی بچه هارو نیارید حالا من موندم که ما فقط شدیم بچه؟اعصابم خورده نه برا این که نرفتم نه اصلا فقط برا این که چرا این جور برخوردی میکنن با آدم از طرف دوماد همه بچه هاشونو بردن ولی به ما که رسید خونشون کوچیکه جا نمیشیم بااااشه خیالی نیست خوشم نمیاد از خانواده ی عمه ام الان هم بابام فقط رفته مامانمم موند کنار ما نیست ما بچه ایم میترسیم شب تو خونه تنها باشیم.!!!اینقدر مامانم به اینا لطف کرده نکردن یه زنگ بزنن بگن چرا نیومدی؟هه واقعا که...

 

پ.ن۱:
هر گاه صداي جديدي سلام مي کند
تپش قلب مي گيرم
من ديگر کشش خدا حافظي ندارم
مرا ببخش که جواب سلامت را نمي دهم...!!

امروز(شنبه)آرام ترین لحظه ی دلگیرکننده ناب دنیاست...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:31 توسط مهدیه| |


    خيلي سخته آدم کسي رو نداشته باشه دلش لک بزنه با يکي درد و دل کنه
 ولي هيچکي نباشه.نتونه به هيچکس اعتماد کنه هر چي
سبک سنگين کنه تا دردش رو به يکي بگه نتونه.آخرش برسه به
 يه بن بست تک و تنها با يه دلي که هي وسوسش ميکنه
 اونو خالي کنه اما راهي رو نميبينه.سرش رو که بالا ميکنه
آسمون رو ميبينه به اون هم نميتونه بگه آخه خيري
از اسمون هم نديده مگه چند بار اشک هاي شبونش رو پاک کرده؟؟..
بهش محل هم نداده تا رفته گريه کنه زودتر از اون بساط
 گريه اش رو پهن کرده تا کم نياره خيلي سخته آدم خودش به
 تنهايي خو کنه اما دلي داشته باشه که مدام از تنهايي بناله...
خيلي سخته آدم ندونه کدوم طرفيه؟خيلي سخته آدم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده...
خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درد و دل ميکني به حرفات گوش ميده
 يا پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده که صدات به خدا نميرسه...؟؟؟


  پ.ن۱: ي چيزيم هست ي چيزيم شده ولي هر چي فک ميکنم نميفهمم چه مرگمه؟؟؟!!!
دلم يه چيزي ميخواد که خيلي وقته نيست الان هم دارم خودمو گول ميزنم دقيقا ميدونم اين تار ديدن
از اشکيه که تو چشام جمع شده ولي شيشه ي مانيتور رو تميز ميکنم


هر چه ميروم نميرسم گاهي با خودم فکر ميکنم نکند من باشم آن کلاغ آخر قصه ها

پ.ن۲:امروز پنجشنبه است و اینجا بازم هوا ابریه تو خونه دیوونه شدم خیلی هوای مزخرفیهاز شنبه دارم میرم باشگاه ایروبیک ولی باید صبح ها از خوابم بزنم

پ.ن۳:اهنگ وبمو عوض کردم تیتراژ پایانی ماه عسل که مهدی یراحی میخوندش من عاشق صدای مهدی یراحی ام وقتی میشنوم این اهنگو اشک تو چشام جمع میشه.دلمم برای احسان و برنامه ی ماه عسل تنگه.

پ.ن۴:دیروز(یکشنبه)از ارتفاع یک و نیم متری خوردم زمین کتفم درد میکنه دست راستمو به سختی تکونش میدم

دوباره اهنگ وبمو عوض کردماهنگ جاودانگی که مازیار فلاحی میخوندش یه مدته دنبالش بودم من دیوونه ی این اهنگم

پ.ن۵:

مي داني
يک وقت هايي بايد روي يک تکه کاغذ بنويسي
"تـعطيــل است"
و بچسباني پشت شيشه ي افـکارت
بايد به خودت استراحت بدهي دراز بکشي
دست هايت را زير سرت بگذاري به آسمان خيره شوي
و بي خيال ســوت بزني
در دلـت بخنــدي به تمام افـکاري که پشت شيشه ي ذهنت صف کشيده اند آن وقت با خودت بگويـي
بگذار منتـظـر بمانند

میخوام تو خودم یه سری تغییراتی به وجود بیارم اولیش مثبت اندیش بودنه اینکه نیمه ی پر لیوان رو ببینم میدونم که میتونم تورو خدا برام دعا کنید یه اتفاق خوب تو زندگیم بیافته

راستی فیلم پرتغال خونی رو دیدین؟بهتون توصیه میکنم حتما ببینیدش خیلی قشنگه

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 19:13 توسط مهدیه| |

هـــي کـــافـــه چـــي!

دستـــور بــده

سيـــگــار بيـاورنــد

... و پاســور هـــم...

و مـــردهـا را دور ميــز مــن جمـع کــن! ...

بگــو بنــوازنــد........
.
.
.
شايـــد غيرتــي شـــد و بــرگشت!!

پ.ن:ادامه مطلب برای فریاد بی پایانه رمز همون قبلیه

پ.ن2:نظرتون در مورد قالب جدید و همین طور اهنگ جدید وبم چیه؟صدای محمد علیزاده رو دوست دارم منو یاد احسان و برنامه ی ماه عسل میندازه

پ.ن3:فریاد بی پایان کجایی؟

پ.ن۴:امروز صبح(یکشنبه)رفتم پیش سارا دختر عمو کوچیکه که۱۱ماهشه خیلی شیطونه سه ساعتی کنارش بودم خسته شدم دیگه اخرش اصلا بهش توجهی نمیکردم خودش اومد کنارم خودشو لوس میکرد برام که بغلش کنم.اذیت میکرد دعواش کردم همینجوری نگام کرد بعد زد زیر خندهمنم گفتم خیییلی ممنون

 امروز هر چی شعر و داستان که بلد بودم خوندم و تعریف کردم واسشموقع خداحافظی هم محکم بغلش کردم و بوسیدمش که گریه شدو من اینجوری بودم.راستی عینکم رو هم خونه ی عمو مهدی جا گذاشتمحقمه تا من باشم دیگه کودک آزاری نکنم

فریاد بی پایان کجایی؟چرا دیر به دیر میای؟

پ.ن۵:کجا میتونم عکسامو آپلود کنم؟هر جا میرم به مشکل برمیخورم ممنونتون میشم اگه یه سایت خوب برای آپلود عکس بهم معرفی کنید

اه گندش بزنن بلاگفا رو یه ساعته منو مچل خودش کرده

راستی یه مدت کمتر میام

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:41 توسط مهدیه| |

هفته گذشته رفتم خونه ي عمه بزرگه با دختر عمه ام داشتم حرف ميزدم ازش پرسيدم سحر(دختر عموم)اومده خونتون؟گفت اره ديروز از ساعت 3

عصر اومد تا 10 شب هم همينجا بود
با هم رفتيم بيرون رفتيم کافي شاپ بستني خورديم هنوز مزه اش تو دهنمه ميدونستم اينا رو ميگه تا منو حرص بده منم به روي خودم نياوردم که داره چي ميگه
بابام اومد دنبالم و رفتيم خونه.گذشت تا من پريشب

به سحر پيام دادم:سلام نامرد معلومه کجايي؟همه جا ميري غير از اينجا؟از مسافرت که بيام ميام خونتون(اين حرف خود سحر بود که وقتي رفته بودن مسافرت وقتي که بهم زنگ زد گفتم دلم برات تنگ شده کي مياي؟ اونم در جوابم گفت تا دو-سه

 روز ديگه ميام و هر وقت هم که اومدم ميام خونتون ميمونم)...
بعد از چند دقيقه سحر پيام داد:من که هيچ جا نرفتم فقط خونه فاميلاي حسام(نامزدش)شما چرا نميايد با معرفتا؟
من ديگه جوابشو ندادم بعد از چند دقيقه که زنگ زد خيلي سرد و خشک باهاش حرف زدم که خودشم جا خورد گفت مهديه اي؟گفتم اره گفت من که جايي نرفتم فقط خونه عمه اينا هم که رفتم خود دختر عمه ام زنگ زد گفت بيا بريم بيرون منم رفتم منم

گفتم باشه طوري نيست هر جور راحتي اونم گفت مامانت اينا کجان؟خوبن؟گفتم همين جا اره خوبن بعدش هم ديگه خداحافظي کرديم
ولي بعدش پيام دادم ازش معذرت خواهي کردم گفتم از دستم ناراحت شدي؟گفت نه ناراحت نشدم من هر جا که برم بازم هيچکس برام دختر عموهام نميشه :)
تا اين که ديروز يعني درست فرداي اون شبي که

 بهش پيام دادم بدون خبر اومد خونمون من قرار بود ساعت 2عصر با دوستام برم بيرون چون سحرم هم همينجا بود ازش خواستم که اونم با من بياد خلاصه ناهارو خورديم و با هم رفتيم تا ساعتاي7 هم اونجا بوديم دوستامو ديدم

بيشتر از اين که بخواييم با هم حرف بزنيم مجبور بوديم بچه داري کنيم
دوستم يه پسر 10-11 ماهه داره و ديروز هم با خودش اورده بود پسرشو اينم اذيت ميکرد ما هم به نوبت بايد بغلش ميکردم و راه ميرفتيم و باهاش حرف ميزديم!
مهمترين قسمتش اين بود که سحر هم کنارم بود و همين باعث شد که بهم بيشتر خوش بگذره بعد از اين که دوستام رفتن کلي خنديديم و دوچرخه سواري کرديم 
ديروز که با سحر بودم و دوستامو هم ديدم خيلي بهم خوش گذشت و شديدا به اين اتفاق خوب توي زندگيم نياز داشتم
اين روزا شديدا به خنده و شادي کردن به بيرون رفتن از خونه

 يا حتي اومدن کسي که منو خوشحال ميکنه به خونمون  خيلي نياز دارم اين روزا دلم شديدا يه مسافرت ميخواد راستش خيلي دلم هواي حرم امام رضا رو کرده ولي خب اين موقع از سال بعيده بتونم برم پس بايد حداقل تا تابستون صبر کنم 
از موقعي که محبوبه بچه دارشد فقط يه بار همو ديده بوديم اونم با بچه ها رفتيم خونه اش
راضيه رو هم از دي نديده بودم رقيه رو هم اخراي اسفند بود که ديدم
تازه فهميدم که دختر عمه ام دروغ گفته که سحر از ساعت سه رفته تا ده شب سحر گفت از ساعت 5.30رفتم تا8 شب اونم خودش زنگ زد گفت بيا رفتم
مثل موقعي که سحر رفته بود مشهد چون اين مسافرت

 خيلي ناگهاني براش پیش اومد برا همين از کسي خداحافظي نکرد به دختر عمه ام گفتم سحر رفته مشهد گفت اره ميدونم بهم پيام داد منم از دست سحر ناراحت شدم ولي تا وقتي که از مسافرت برنگشت چيزي بهش نگفتم تا مسافرت بهش زهر نشه
دختر عمه ام ميگفت من به سحر هر روز زنگ ميزنم اينو ميگفت که منو حرص بده
وقتي هم که سحر از مسافرت اومد براي من و دوتا خواهرم عروسک خريده بود ولي براي دختر عمه هام هيچي و خواست که ما بهشون چيزي نگيم که براي ما سوغاتي اورده
تازه فهميدم که دختر عمه ام توي اون دو هفته اي که سحر رفته مشهد و شمال فقط يه بار زنگ زده و سحر هم ازش خداحافظي نکرده!
منو ميگي شده بودم علامت تعجب اينقدر که اين دختر عمه دروغ گفته بود
ولي مهم نيست بذار خوش باشه با همين دروغاش بذار توي سادگي خودش بمونه 

پ.ن۱:
راستش از موقعي که يادمه منو سحر خيلي با هم خوب بوديم از جيک و پوک هم خبر داشتيم اينقدر که باهاش راحتم با خواهراي خودم اينجوري نيستم خيلي به هم وابسته بوديم يا حداقل من اينجوري بودم
اما از 2 سال پيش که سحر نامزد کرد اين رابطه يه خورده کمرنگ شد تا اين 15 اسفند سال گذشته هم عقد کرد ديگه اين رابطه ي ما هم کمرنگتر از قبل شد
قبلا ما هفته اي 3-4 بار حتي بيشتر همو ميديديم ولي حالا هفته ای يک بار
چند روز پيش که با خودم فکر ميکردم که اگه منم جاي سحر بودم بازم همينجوري ميشد اين رابطه به اين نتيجه ميرسم مطمئنا اين جوري ميشد ولي شايد...شايد نه تا به اين حد
ولي از همه ي اينا برام مهم تر خوشبختي سحر
سحرم مرسي بابت ديروز که اومدي ممنون که هستي
دوستت دارم بهترين دختر عموي دنيا

 

پ.ن۲:مثل این که خوشی کردن به ما نیومده دیروز داشتم میدوییدم حس کردم که مچ پای چپم درد گرفت ولی توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم امروز که از خواب بیدار شدم حس کردم یه کم ورم کرده وقتی هم راه میرم خییلی درد میکنه فردا باید برم عکس بگیرم از پام.

پ.ن۳:فریاد بی پایان کجایی؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 13:38 توسط مهدیه| |


Design By : Night Skin